| سلام دوستان خوبم
ببخشید که من دیر به دیر پست میدم
چند وقتی هست که دارم معنی واقعی زندگی و سختی هاش رو درک میکنم اتفاقات زیادی برام پیش اومد که باعث شد یه جور دیگه ای به دنیا نگاه کنم
البته همشون بد یا نا گوار نبودن حتی بعضیاشون در عین حال که زندگی رو برام سخت میکردند یه مزه و زیبایی خاصی داشتند
امروز میخوام یکی از اون اتفاقاتی رو که برام پیش اومد براتون تعریف کنم
یه روز صیح قرار بود همراه برادرم برای گرفتن یه قبض به اداره ی آب بریم
من مثل همیشه سرما خورده بودم و بازم مثل همیشه توی دنیای خودم مشغول فکر کردن به ... .
به همین خاطر یه خورده منگ میزدم
قرار بود من با ماشین برادرم رو برسونم اداره تا قبض رو بگیره
این کار رو کردم
برادرم از اداره بیرون اومد
با ناراحتی گفت باید بریم مغازه شماره ی کنتر رو براشون ببریم
خوشبختانه راهمون نزدیک بود
رسیدیم به مغازه شماره رو یادداشت کردیم و راه افتادیم
من که نگاهم به جاده بود ولی فکرم مشغول بود
مثل اینکه توی بیداری خواب می دیدم
برادرم هم داشت به شماره ای که یادداشت کرده بود نگاه میکرد
یه کمی جلوتر از ما یه تاکسی حرکت میکرد
تاکسی که یه مسافر دیده بود یه دفعه زد رو ترمز
البته چراغ ترمز هم نداشت
من به خودم اومدم
ترمز گرفتم
ماشین کشیده شد روی اسفالت
صدای جیغ لاستیک ها بلند شد
کمتر از دو ثانیه طول کشید
بوممممممممم!!
محکم خوردیم پشت تاکسیه
من که خیره شده بودم به جلوی ماشین و هنوز یه صدای زنگ توی گوشم می پیچید یه دفعه به یاد برادرم افتادم
سریع نگاه کردم دیدم دستش روی گردنشه و متعجب و شوکه شده داره توی چشمام نگاه میکنه
یه دفعه یکی زد به شیشه
پیره مرد : چته پسر ؟! حالت خوبه؟!!!
درو باز کردم اومدم بیرون
هنوز صدای زنگ تو گوشم بود
دست راستم به خاطر ضربه بی حس شده بود
ترسیده بودم
اصلا هنوز باورم نشده بود!
راننده تاکسی بیرون اومد
آروم و راحت یه نگاه به عقب ماشین انداخت منم کنار ماشین وایساده بودم
برادرم که هنوز دستش روی گردنش بود بیرون اومد
صدای بوق ماشینای پشت سر رو میشنیدم
ولی نمیدونستم چیکار کنم
یه ماشین گشت پلیس که داشت از اونجا رد میشد به بلندگو گفت :
پراید سفید ! راه رو بند اوردی بزن کنار
من که دیگه صدای زنگ توی گوشم نمیپیچید و یه کمی به خودم اومده بودم رفتم و به راننده تاکسی گفتم
ماشینت که چیزیش نشده
همه ی این خورده شیشه ها مال چراغ های ماشین منه
راه رو بند اوردیم
ماشینو بزنم کنار؟
راننده تاکسی که ماشینش از قبل داغون بود و بعد از تصادف خوشکل تر شده بود گفت : نمیخواد
بعدش راه افتاد و رفت
منم راه افتادم
سردم داغ شده بود
بعد از اینکه کارمون تموم شد و رسیدیم خونه
رفتم توی اتاق
در رو بستم
صدای مادرم رو شنید که به برادرم میگفت:
آرین! امین چشه؟
چی شده؟
چشمام رو بستم
یه نفس عمیق کشیدم
با خودم گفتم:
خدایا ! شکرت
خدایا ! شکرت
خدایا ! شکرت
دلم آروم شده بود
با خودم میگفتم به خیر گذشت
فقط ماشین یه کمی آسیب دید
از خودم میپرسیدم
اگه تصادف شدیدتر بود ...
اگه خدایی نکرده برادرم چیزیش میشد ...
اگه سرعتم زیادتر بود ...
اگه به جای ماشین یه آدم آسیب میدید ...
اگه اگه اگه ... ؟
ما آدما همیشه فکر میکنیم که حادثه مال دیگرانه
یا اینکه پیش خودمون فکر میکنیم قراره سالی یه بار یه اتفاقی بیفته و اونم واسه ی ما پیش نمیاد
همشیه عادت کردیم از کنار افرادی که حادثه دیده اند و ناباورانه به چشمای ما نگاه میکنند بی اعتنا بگذریم
ولی هیچ وقت خومون رو جای اونا نمیگذاریم
تا اگه خدایی نکرده اون اتفاق برای ما پیش اومد بدونیم که باید چیکار کنیم
غافل از اینکه خیلی زود دیر میشود
دوستای خوبم هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی سلامتی ارزش نداره
مواظب خودتون باشید
خداحافظ...
|