تبليغاتX
وبلاگ بچه های گروه مواد چمران اهواز


وبلاگ بچه های گروه مواد چمران اهواز

تصادف!!

سلام دوستان خوبم

ببخشید که من دیر به دیر پست میدم

چند وقتی هست که دارم معنی واقعی زندگی و سختی هاش رو درک میکنم اتفاقات زیادی برام پیش اومد که باعث شد یه جور دیگه ای به دنیا نگاه کنم

البته همشون بد یا نا گوار نبودن حتی بعضیاشون در عین حال که زندگی رو برام سخت میکردند یه مزه و زیبایی خاصی داشتند

امروز میخوام یکی از اون اتفاقاتی رو که برام پیش اومد براتون تعریف کنم

یه روز صیح  قرار بود همراه برادرم برای گرفتن یه قبض به اداره ی آب بریم

من مثل همیشه سرما خورده بودم و بازم مثل همیشه توی دنیای خودم مشغول فکر کردن به ... .

به همین خاطر یه خورده منگ میزدم

قرار بود من با ماشین برادرم رو برسونم اداره تا قبض رو بگیره

این کار رو کردم

برادرم از اداره بیرون اومد

با ناراحتی گفت باید بریم مغازه شماره ی کنتر رو براشون ببریم

خوشبختانه راهمون نزدیک بود

رسیدیم به مغازه شماره رو یادداشت کردیم و راه افتادیم

من که نگاهم به جاده بود ولی فکرم مشغول بود

مثل اینکه توی بیداری خواب می دیدم

برادرم هم داشت به شماره ای که یادداشت کرده بود نگاه میکرد

یه کمی جلوتر از ما یه تاکسی حرکت میکرد

تاکسی که یه مسافر دیده بود یه دفعه زد رو ترمز

البته چراغ ترمز هم نداشت

من به خودم اومدم

ترمز گرفتم

ماشین کشیده شد روی اسفالت

صدای جیغ لاستیک ها بلند شد

کمتر از دو ثانیه طول کشید

بوممممممممم!!

محکم خوردیم پشت تاکسیه

من که خیره شده بودم به جلوی ماشین و هنوز یه صدای زنگ توی گوشم می پیچید یه دفعه به یاد برادرم افتادم

سریع نگاه کردم دیدم دستش روی گردنشه و متعجب و شوکه شده داره توی چشمام نگاه میکنه

یه دفعه یکی زد به شیشه

پیره مرد : چته پسر ؟! حالت خوبه؟!!!

درو باز کردم اومدم بیرون

هنوز صدای زنگ تو گوشم بود

دست راستم به خاطر ضربه بی حس شده بود

ترسیده بودم

اصلا هنوز باورم نشده بود!

راننده تاکسی بیرون اومد

آروم و راحت یه نگاه به عقب ماشین انداخت منم کنار ماشین وایساده بودم

برادرم که هنوز دستش روی گردنش بود بیرون اومد

صدای بوق ماشینای پشت سر رو میشنیدم

ولی نمیدونستم چیکار کنم

یه ماشین گشت پلیس که داشت از اونجا رد میشد به بلندگو گفت :

پراید سفید ! راه رو بند اوردی بزن کنار

من که دیگه صدای زنگ توی گوشم نمیپیچید و یه کمی به خودم اومده بودم رفتم و به راننده تاکسی گفتم

ماشینت که چیزیش نشده 

همه ی این خورده شیشه ها مال چراغ های ماشین منه

راه رو بند اوردیم

ماشینو بزنم کنار؟

راننده تاکسی که ماشینش از قبل داغون بود و بعد از تصادف خوشکل تر شده بود گفت : نمیخواد

بعدش راه افتاد و رفت

منم راه افتادم

سردم داغ شده بود

بعد از اینکه کارمون تموم شد و رسیدیم خونه

رفتم توی اتاق

در رو بستم

صدای مادرم رو شنید که به برادرم میگفت:

آرین! امین چشه؟

چی شده؟

چشمام رو بستم

یه نفس عمیق کشیدم

با خودم گفتم:

خدایا ! شکرت

خدایا ! شکرت

خدایا ! شکرت

دلم آروم شده بود

با خودم میگفتم به خیر گذشت

فقط ماشین یه کمی آسیب دید

از خودم میپرسیدم

 اگه تصادف شدیدتر بود ...

اگه خدایی نکرده برادرم چیزیش میشد ...

اگه سرعتم زیادتر بود ...

اگه به جای ماشین یه آدم آسیب میدید ...

اگه اگه اگه ... ؟

ما آدما همیشه فکر میکنیم که حادثه مال دیگرانه

یا اینکه پیش خودمون فکر میکنیم قراره سالی یه بار یه اتفاقی بیفته و اونم واسه ی ما پیش نمیاد

همشیه عادت کردیم از کنار افرادی که حادثه دیده اند و ناباورانه به چشمای ما نگاه میکنند بی اعتنا بگذریم

ولی هیچ وقت خومون رو جای اونا نمیگذاریم

تا اگه خدایی نکرده اون اتفاق برای ما پیش اومد بدونیم که باید چیکار کنیم

غافل از اینکه خیلی زود دیر میشود

دوستای خوبم هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی سلامتی ارزش نداره

مواظب خودتون باشید

خداحافظ...

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: چهارشنبه 1387/09/20 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

بازم تولد!!

سلام دوستان

مثل اینکه اینجا کار ما همش شده تبریک تولد

خوب منم یه تولد رو تبریک میگم ولی این دیگه مال بچه های مواد نیست

این تبریک برای ۱۱۴ ساله شدن مسن ترین انسان دنیاست

البته ما توی ایران ۲۰۰ ساله اش هم داریم ولی این خانوم زرنگی کرده و اسمش رو توی کتاب رکوردهای گینس جاودانه کرده

اینم عکسش :

اینشالله برسه زمانی که توی همین بلاگ ۲۰۰ سالگی تون رو بتون تبریک بگیم

خداحافظ

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: شنبه 1387/07/13 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

آب ، آینه ی حقیقت

باز هم سلام به دوستان خوبم

امروز دیگه یه مطلب توپ براتون جور کردم

البته این مطلب از مطالب جنجالی زمان ما بوده و شاید شما در باره اش شنیده باشید

ولی خوب من میگم خوندن این مطلب خالی از لطف نیست

پس سخن رو کوتاه میکنم و در ادامه به اصل مطلب میپردازم

 


ادامه مطلب
نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: پنجشنبه 1387/07/04 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

یه هم رشته ای!!

سلام دوستان و هم رشته ای های خوبم

 

امیدوارم منو به خاطر این مدت که نبودم ببخشید

سعی میکنم جبران کنم

این تابستون من خیلی مسافرت کردم خیلی خوش گذشت

جای همه ی دوستان خالی بود

توی یکی از این سفرهام خونه ی یکی از آشنایان دعوت شدم

 


ادامه مطلب
نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: دوشنبه 1387/07/01 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?

ما از قبل موادی بودیم!!

بازم سلام

من توی این پست میخوام به همه ی بچه های رشته های دیگه که به ما میگن رشته ی ما موادی ها به درد نمیخوره و ما همینطوری چون رتبه ی رشته های دیگه رو نیوردیم اومدیم و مواد میخونیم نشون بدم که ما همه ی موادی ها از همون اول به رشتمون عشق می ورزیدیم 

نمونش خود من

میگی نه نگاه کن ....

لطفا ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: شنبه 1387/02/07 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?

بیانیه ی شماره ی 8

دوباره سلام

ببخشید یه چندوقت نبودم.تو این پست میخوام در مورد اردوی دیروز بنویسم.امیدوارم به همه خوش گذشته باشه تا اونجایی که از بچه ها پرسیدم از اردو راضی بودند و بهشون خوش گذشته بود منم از این موضوع خوشحالم که تونستیم این اردو رو به خوبی برگزار کنیم.

در اینجا باید از استاد سببی که هم قبل از اردو و روز اردو سنگ تمام گذاشتند و اردو رو مدیریت کردند و البته یک صبحانه تپل هم به بچه ها دادن تشکر فراوان کنم
همچنین از آقای محمد پیرنیا که تو گرفتن مجوز و حین اردو زحمت کشیدند و همه جا با من بودند تشکر کنم.
به آقای موسی عامریان هم تولدش رو تبریک می گم و بخاطر شیرینی خوبش(همون بستنی ها) ازش تشکر کنم.
در آخر از همه بچه هایی که با ما بودند تشکر می کنم.
انشاالله اردوهای بعدی با هم باشیم...


 

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: جمعه 1387/01/30 ? موضوع: اخبار دانشگاه ? لينک اين پست ?

ای خدا ! بازم درس!!

به به

باز آمد بوی ماه مدرسه         بوی بازی های راه مدرسه و .... .

من الان درست حال همون بچه ی کلاس اولی رو دارم که مامانش بش میگه

پسرکم لباس مدرست رو شستم گذاشتم تو کمدت

کتابات رو هم گذاشتم تو کیفت

پیکت هم که خودم همشو حل کردم گذاشتم تو کیفت

 فردا دیگه باید بری مدرسه

من همون سال اول وقتی این حرفا رو از مادرم شنیدم زدم زیر گریه و به مادرم گفتم : ۲باره ؟! نه ... نه !!

الان دیگه بزرگ شدم

ولی بازم همون حال و هوا رو دارم

ولی زمان برای هیچ مسافری توقف نمیکنه پس باید زرنگ باشی و یه جوری خودت رو سوار بر گردونه ی زمان کنی تا از دیگران عقب نمونی

خوب تعطیلات عید هم تموم شد

ولی یه سوالی ذهنم رو مشغول کرده

آیا از این روزهایی که گذشت به خوبی استفاده کردم؟

امیدوارم جواب شما به این سوال آری باشه

به امید دیدار

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: دوشنبه 1387/01/12 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?

یک هیچ به نفع پسرها

سلام سال نو رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم

مثل اینکه چند وقته بلاگ حال و هوای تازه ای گرفته

بچه ها در باره ی دخترها و پسرها و .... مینویسن

منم گفتم کم نیارم

امیدوارم ار این مطلب خوشتون بیاد

قبل از ازدواج

پسر:آره دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم

دختر:میخوای من از پیشت برم؟

پسر:نه ! فکرش رو هم نکن

دختر:منو دوست داری؟

پسر:زیاد

دختر:آیا تا به حال به من خیانت کردی؟

پسر:نه.چرا چنین سوالی میکنی؟

دختر:منو مسافرت میبری؟

پسر:مرتب

دختر:آیا منو میزنی؟

پسر:نه این چه حرفیه. اصلا.

دختر:میذاری من درسم رو ادامه بدم؟

پسر:صد البته

دختر:غیر از من فرد دیگری رو هم دوست داشتی؟

پسر:به هیچ وجه! من از این آدما نیستم

دختر:میتونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج

متن رو از پایین به بالا بخوانید

 

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: سه شنبه 1386/12/28 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?

نامه

می نویسم با دل خونین خود بر دل خاک.

میدمم سوز دلم را بر دل باد صبا.

به خدا باز نگویم غم دل جز به خدا.

نشود باز در نامه ی اسرار دلم.

قاصدک! مرغ سحر! باد صبا!

مینویسم نامه ام را

برسد دست خدا.

اینم یه شعر از خودم بود که نمیدونم چطوری شد که به ذهنم رسید.

در هر صورت اینو تقدیم میکنم به تمام دوستای گلم .

اگه از این شعر خوشتون نیومد ببخشید چون من اصلا شاعر نیستم و حتی نمیدونم چطوری این یکی به ذهنم رسید.

 

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: شنبه 1386/12/25 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?

درخواست همکاری

سلام دوستان

شرمنده که من نمیتونم زیاد پست بدم آخه سرم شلوغه

بلاخره انجمن مواد سایتشو راه انداخت و منم میخام روبه راش کنم ولی خودم تنهایی نمیتونم برای همین هم ازتون میخام که با ما همکاری کنید.

هرکسی که تا حالا سایت داشته یا در مورد سایت اطلاعات داره میتونه به ما کمک کنه

امیدوارم با همکاری با هم بتونیم سایت انجمن مواد رو به روزرسانی کنیم که این نه تنها برای انجمن مواد بلکه برای تمام دانشگاه مفیده.

منتظر اعلام آمادگیتون برای همکاری هستم

عیدتون مبارک

خداحافظ

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: پنجشنبه 1386/12/23 ? موضوع: اخبار دانشگاه ? لينک اين پست ?

در چمران چه میگذرد؟!!

سلام دوستان

امیدوارم از این بلاگ خوشتون اومده باشه

من با استفاده از توصیه های مفید رئیس انجمن علمی مواد -آقا سامان ـ تصمیم گرفتم یک کار جدید بکنم. ولی دیدم تنهایی نمیشه پس ازتون میخوام بهم کمک کنید

خوب اصل ماجرا اینه که من به چند نفر از شما دوستان که مایلن با من همکاری کنن نیاز دارم تا اخبار داغی که در باره ی هرچی که توی دانشکده ی مهندسی میگذره (بجز مسائل خصوصی افراد یا هرچیزی که به ما مربوط نمیشه) بهم بدن تا من بعد از انتخاب اخبار مناسب و هماهنگی های لازم اون مطلب با عنوان "در چمران چه میگذرد "رو بلاگ بیارم

از دوستای خوبم خواهش میکنم برداشت بد نکنن

این کار برای فضولی نیست بلکه برای با خبر کردن شما از اخبار داغ روز انجام میشه.

پس کسانی که میتونن به من کمک کنن لطف کنن و توی نظراتشون اعلام آمادگی کنن

تا بعد ... .

 

 

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: سه شنبه 1386/12/14 ? موضوع: اخبار دانشگاه ? لينک اين پست ?

12+1 کلید برای زندگی

سلام دوستان این اولین مطلب منه که توی بلاگ مینویسم

پس میخوام بهم روحیه بدین تا بازم براتون بنویسم

من ۱۳ تا کلید بهتون میدم که فکر میکنم با استفاده از اونها میتونین تمام درهای بسته ای که توی راه زندگی جلوتون سبز میشه رو باز کنین

ولی یواش یواش

فکر کنم روزی یک کلید کافی باشه

کلید اول: این کلید در رابطه با دوستان به شما کمک میکنه

"دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم"

امیدوارم بدون تفکر از کنار این جمله نگذرید

تا بعد ... .

 

نويسنده: امین پورکاوه ? تاريخ: دوشنبه 1386/12/13 ? موضوع: موضوع آزاد ? لينک اين پست ?


CopyRight| 2009 , metalgroup.BlogFa.com , All Rights Reserved
Powered By Blogfa | Template By: TEMPHA.COM